تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اللهم عجل لولیک الفرج

جمعه بازار

 

 

اين را بـــــه ياد بسپـــــار يک نفر ...

يک جايي ...

تمام روياهاش لبخند توست ...

و زماني که به تو فکر مي کنه ...

....احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه ....

 پس هر گاه احساس تنهايي کردي ...

 اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ...

...يک نفر....

 ...يک جايي ...

 ....در حال فکر کردن به توست...




+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت 21
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|
 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21ساعت 16
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|

 

 

 

 

 هیچ تا حالا فکر کردی
 وقتی به یه دیوار تکیه میدی دیوار
عقب نمیره؟
 یا وقتی یه درخت کهنسال رو تکیه گاهت می کنی, درخت خم نمی شه؟
 
( البته منم از اون قانون معروف نیوتن خبر دارم که همون نیرویی رو که ما به درخت  یا
دیوار وارد 

 می کنیم اونها هم به ما وارد میکنند و... ولی منظور من فقط یه تکیه دادن ساده س)

 

ولی وقت دستتو رو یه نهال تازه رسیده می گذاری,

اون تا کمر خم میشه چه برسه به اینکه بخوای بهش تکیه بدی,

هر چند مطمئنم حتی بهش فکر هم نمی کنی

ما آدمها همینطوریم هرچی قویتریم, محکمتریم;

هرچی محکمتر, قوی تر.

به قول بچه ها قوی بودن و محکم بودن (منظورم استقامت در برابر سختیهاس)

دو رابطه لازم و کافی اند
اکثر ما آدمها دلمون می خواد یه تکیه گاه داشته
باشیم,
یه کسی که موقع
سختی پشت و پناهمون باشه,

کسی که محرم اسرارمون باشه,

یه گوش شنوا می خوایم برای شنیدن درد های دلمون و یه شونه استوار برای هق هق گریه هامون ولی...
ولی هر وقت
احساس می کنی اون گمشدهً خودتو پیدا کردی,

وقتی فکر می کنی داری به اون آرامش معهود می رسی,

وقتی فکر می کنی دیگه همه غصه هات تموم شده,

می بینی که نه بازم پشتت خالی شده,

می بینی که هیچ تکیه گاهی نداری, چرا ؟ نمی دونی.
ولی من می دونم
,

آدمها هروقت احساس کنن که تو داری بهشون تکیه می کنی,

جا می زنن,

وقتی احساس می کنن که تو ضعیفی ,کنار می کشن

چون هنوز انقدر قوی نیستن که تکیه گاه کسی باشن .
آدمها
از جمله خود من, از جمله خود تو,

هیچکدوم ضعیفها رو دوست ندارن,

همه دوست دارن با یه آدم قوی دوست باشن با یه کسی که تکیه گاهشون باشه!
راستشو بخوای همه آدمها مثه
یه نهال تازه رسیده اند,

اگه بخوای بهشون تکیه کنی تا کمر خم میشن .

هنوز خیلی راهه تا کسی بتونه به یه درخت تنومند تبدیل بشه; خیلی وشاید هم تا همیشه .
اما حالا با خودت فکر
میکنی : پس چه باید کرد؟
وقتی همه دوستهایی که بهشون تکیه می کردی, پشتتو
خالی می کنن,

وقتی سنگی رو که روش وایستادی, ته گرداب فرو میره ,

وقتی گردباد حوادث چهره واقعی هرکسی رو بهت نشون میده,

اون موقع که دیگه کسی نیست که به ندای هل من ناصر ت جواب بده

و...اون موقع ته دل هممون یه کورسوی امید جرقه می زنه که:

حتماً یکی هست . کسی که خودش تکیه گاه همه باشه

وخودش به تکیه گاه نیاز نداشته باشه

 . اصلاََ‏ً مگه میشه که نباشه؟

تکیه گاهی که هیچوقت پشتتو خالی نمی کنه,

هیچوقت تنهات نمی ذاره و هیچوقت حقیرت نمی کنه .

تکیه گاهی که اسمش خداست.

با خودمم,

تو که می خواهی اون آخر به نتیجه ای که از ازل بوده, برسی,

پس چرا می خواهی تا آخر این بیراهه بری؟
برگرد
,

رو به اون کسی که هیچوقت به خاطر نیاز طبیعی تو به داشتن تکیه گاه فکر نمی کنه که تو ضعیفی.

کسی که تو اگه می دونستی که شدت اشتیاقش به تو چقدره از شدت اشتیاق می مردی
برگرد و ازاو آغاز کن
!
کسی
نیست جز خدا. اصلاً ببینم مگه غیر از خداهم کسی وجود داره؟

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 16
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|

 

خدا دستمو بگیر

 

 

به نام خداوند یزدان که هر چه داریم از و هر انچه که بدنبال ان هستیم از آن اوست

 

به نام انکه زیباترین لحظات زندگیم را در حضور او یافتم و همواره برایم نیایش با او زیباترین خاطراتم بوده است

 

او که برای تک تک  لحظه هایم  ثانیه شماری می کرد

و افسوس که من غافل بودم

 

خدایی که وجودم را از آن او می دانستم اما افسوس که این وجود در راه دیگری گام برداشت

 

خدایی که  احساسش کردم

دست نوازش و مهربانیش را بر سر خود دیدم

ولی همچنان غافل از او گام بر می دارم

 

خداوندا تو را انچنان به خود نزدیک و مهربان یافتم که زبانم قادر به بیان آن نیست و شرمسارم

شرمسار و گنه کار

 

می دانم که برای او سر به خاک نمی گذارم

این نیاز او نیست

این منم که با فرو نهادن سر تعظیم به آرامش درونم خواهم رسید

این منم که محتاج اویم

اما انچنان غریبانه او را می ستایم که گویی او محتاج من است

 

خداوندا به من ایمانی عطا فرما که در عمیق ترین دره های  گناه و معصیت لحظه ای از یاد تو غافل نمانم و بتوانم از انجا به رفیع ترین قله های سعادت گام بر دارم

 

خدایا به من صبری بده که در طوفان های سهمگین سختی ها تنها ذکر تو بر لبانم جاری شودو کشتی طوفان زده ام بر ساحل رحمت تو پهلو بگیرد

 

خدایا نوری به من ده که در  دنیای تاریک همچون گور، راه را  نه فقط برای خود بلکه برای بندگانت روشن کنم و تو خشنود از من باشی

 

خدایا به من معرفتی بده که در مسیر پر پیچ و خم زندگی قدمی را کج بر زمین نگذارم و گام بر صراط مستقیم تو بردارم

 

خدایا در تنها ترین تنهایی هایم،تنها تو را دارم

پس به من ایمانی بده که احساس تنهایی نکنم

 

خدایا تنهام نذار

 دستمو بگیر

نذار تو دنیا گم بشم

 

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02ساعت 18
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|
 

بیا یه تکونی به خودمون بدیم

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی

وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه میکنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده

دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره

دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه

اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه

خوابی رو ببین که آرزوشو داری

اونجایی برو که دلت می خواد بری

اونی باش که دلت می خواد باشی

چون تو فقط یه بار زندگی می کنی

و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری

بذاراونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه

اونقدر تجربه که قویت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر امید که شادت کنه

شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن

اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن

روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره

وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی و هر کسی که اطرافت بود می خندید یه جوری زندگی کن که آخرش تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه سالها رو نشمر ـ ـ

خاطره ها رو بشمر...

مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو میبریم بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 13
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|
 


 

دوست داشتن همیشه گفتن نیست ...
گاه سکوت است .......گاه نگاه ...........
غریبه این درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم ....
بعد از رفتنت فقط من موندمو روزایی که بی تو تکرار میشدن

 من هم تو خلوت شبای بی ستارم از به تو اندیشیدن عادتی ساخته بودم

 دراز به درازای آرزوهایی که برات داشتم ......

در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رو روی لبام احساس کردم

 و فهمیدم که این بوسه همون بوسه جداییست ......
روزی که رفتی و گفتی منتظرم بمون تنها شدم و گریه کردم اما حالا دیگه تنها نیستم
انتظار با منه و هر دو با هم گریه میکنیم ....

وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی

وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه

وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و دردودلات گوش بده

بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.

یه نگا به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب افتابی باشه یا ابری

فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه

روحت به پرواز در میاد. میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا

کنار مهربونی

که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.

یه لحظه چشاتو ببند.

اروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن

بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.

وقتی اروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 14
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|
 

                                                           کاش

                                                     

  کاش حرفها را بشنویم تا به فریاد تبدیل نشوند
                    کاش صداقت را زیبا و دروغ را زشت می پنداشتیم
                                                               کاش و کاش و کاش ....
                               اگر اینچنین می بود دیگر چه کسی احساس دلتنگی میکرد

                                                                                   و چگونه دلی می شکست
                                                                                           و ایا زیباتر و وجدانمان اسوده تر نبود ؟

                     کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
                                                           که چنین گاه به گاه
                                                                میسرانی بر چشم.... غزل داغ نگاه !
                                                                        می سرایی از لب.....شعر مستانه آه !
                                                                                                  راز زیبایی مژگان سیاه
   در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !
 و سرودن از تو
 با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم کتمان است !
 کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟
                       رنج اندوه کدامین خواهش
                           نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟
                                   نغمه زرد کدامین پاییز ...
                                        غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟
  کاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟
 که چنین مبهوتم ....
 من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !!!
  با تو ای ترجمه عشق خدا را دیدم !!!
  آه ای میکده ام !!!
                                              گاه بیداری را
                                                      از من و بیخبری هیچ مخواه !
                                                                که من از مستی خود هشیارم !
                                                                          کاش میدانستم ... به چه می اندیشی !!!
                                                                                                           کاش میدانستم!!!!

 


+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 12
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|

 

 


 

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

 

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   

عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ......

 تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....

چه بنویسم در  این غروب بد رنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

 

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

و من دعا میکنم هرگز در پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 23
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|
 

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد کهنه...
دیشب وقتی که صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی...
داره باورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی که کنارم بودی و دستات تو دستم بود....

همیشه ازم دور بودی.... همیشه...., دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... ,  دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.. , .دیشب دلم هوات کرده بود.... , دیشب...
اما تو نبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت.. , دیشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره می شدم (آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده)
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم
یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات...

از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینکه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم...

 خاک ... خاک... خاک
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...



 


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30ساعت 2
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|
  

   



 

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی

 وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه

 می کنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده

 دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند

 دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره

 دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه

 اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه

 خوابی رو ببین که آرزوشو داری

 اونجایی برو که دلت می خواد بری

 اونی باش که دلت می خواد باشی

 چون تو فقط یه بار زندگی می کنی و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری

 بذاراونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه

 اونقدر تجربه که قویت کنه

 اونقدر غم که انسان نگهت داره

 و اونقدر امید که شادت کنه شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن

 روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره

 وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی و هر کسی که اطرافت بود می خندید یه جوری زندگی کن که آخرش تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو میبریم بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23ساعت 18
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|

ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت 13
توسط حامد موضوع: تو از عشق چیزی میدونی؟|

2yavashaki2

حامد

2yavashaki2

http://2yavashaki2.blogfa.com

جمعه بازار

جمعه بازار

جمعه بازار

مخلص هر چی بچه با حالیم
ببخشید اگه خوشتون نیومده
نظر های خوبتون میتونه کمک کنه
پس منتظر نظراتون هستم
منتظرما

وبم برای گلم

جمعه بازار

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog